بسیاری این روزها میگویند آموزش عالی ما به یک نوسازی بنیادین نیاز دارد. شما با این تعبیر موافقید؟
با اصل نوسازی موافقم، اما با تصور رایج از آن فاصله دارم. نوسازی واقعی به معنای خرابکردن همهچیز و ساختن از صفر نیست، بلکه به معنای تغییر منطق حاکم بر آموزش است. اجازه بدهید از یک تصویر کلی شروع کنم که بقیه حرفهایم به آن برمیگردد. به نظر من جنگ سه آسیبپذیری دیرینه ما را عریان کرد؛ وابستگی فناورانه به بیرون، فرسایش سرمایه انسانی، و سستشدن اعتماد و انسجام اجتماعی. هر سه پیش از جنگ هم وجود داشت، اما جنگ آنها را پرهزینه و آشکار کرد. پس نوسازی واقعی یعنی پاسخ همزمان به همین سه. در سطح آموزش، نخستین گام، گذار از نظام مدرکمحور و حافظهمحور به نظامی مسئلهمحور است که توان حل مشکلات واقعی کشور را داشته باشد. اما تأکید میکنم این گذار باید هدایتشده و مبتنی بر شواهد باشد نه واکنشی و شتابزده، چون تصمیمهای هیجانی پساجنگ معمولاً برگشتناپذیر و پرهزینهاند.
گفتید آموزش باید مسئلهمحور شود و به نیازهای واقعی کشور پاسخ دهد. این یعنی کدام رشتهها و مهارتها باید در اولویت باشند؟
پیش از نامبردن رشتهها یک نگرانی دارم که اسمش را حباب تقاضا میگذارم. بازسازی موجی موقت از تقاضا برای رشتههایی مانند عمران، انرژی و حملونقل میسازد، و اگر امروز همه ظرفیت پذیرش را به این سمت ببریم، چند سال بعد که موج بازسازی فروکش کند با انبوهی از فارغالتحصیلان بیکار در همین رشتهها روبهرو میشویم؛ پس باید عمیقتر فکر کنیم نه با نگاه به تب امروز بازار.
به همین دلیل ترجیح میدهم بهجای واژه «رشته» از «خوشه توانمندی» حرف بزنم. پنج خوشه در اولویتاند. نخست، مهندسی بازسازی و زیرساخت، از عمران و انرژی و حملونقل تا آب و فاضلاب، که باید با منطق مقاومسازی بازطراحی شود. دوم، سلامت با تمرکز بر تروما و توانبخشی، شامل سلامت روان، فوریتها و مراقبت بلندمدت از مصدومان، که جنگ نیاز به آن را چندبرابر کرده است. سوم، فناوریهای خوداتکا، از نیمههادی تا امنیت سایبری و هوش مصنوعی، که تحریم اهمیت بومیسازیشان را آشکار کرده است. چهارم، امنیت غذایی و آب و مدیریت منابع، که ستون تابآوری اقتصادی و کاهش آسیبپذیری کشور در برابر فشار بیرونی و تنش آبی است؛ و پنجم، اقتصاد، مدیریت و مالیه بازسازی، که بدون آن حتی بهترین پروژههای فنی هم زمین میمانند، چون تأمین مالی، تخصیص بهینه منابع و مدیریت پروژه بهاندازه خود مهندسی تعیینکنندهاند.
اما مهمتر از خود خوشهها، مهارتهای انتقالپذیری است که باید در دل همه آنها آموخته شود، یعنی حل مسئله، کار تیمی، تفکر انتقادی، مدیریت بحران و روحیه کارآفرینی و ارزشآفرینی؛ یعنی تربیت نیرویی که سازنده ارزش، شغل و فرصت باشد نه فقط جویای استخدام دولتی. این مهارتها با تغییر شغل و کهنهشدن فناوری از بین نمیروند و اجازه میدهند اگر یک خوشه فروکش کرد، نیرو به خوشه دیگر کوچ کند؛ و یک تأکید مهم؛ این خوشهها لازماند، اما اشتباه است اگر فکر کنیم اولویت اول پساجنگ همینهایند. اولویت نخست، نگهداشتن آدمها و ترمیم اعتماد است، و این خوشهها تنها در خدمت همان معنا پیدا میکنند.
یک نکته مهم هم اینجا هست. هیچکدام از اینها بدون منابع جدی شدنی نیست و بازسازی باید بخشی از بودجه خود را صرف تقویت آموزش عالی کند، به شرطی که تخصیص منابع نیازمحور و شفاف باشد. ضمناً همین پروژههای بزرگ بازسازی بهترین فرصت برای جذب دوباره بخشی از نخبگان مهاجرند، اگر بتوانیم برایشان کار معنادار و امنیت حرفهای فراهم کنیم. پیشنهاد عملی من پیوند پروژههای واقعی بازسازی با کلاس درس و الگوی آموزش دوگانه است که در آن دانشجو همزمان میآموزد و میسازد.
در این فهرست، جای علوم پایه و علوم انسانی کجاست؟ نگران نیستید کنار گذاشته شوند؟
دقیقاً نگرانم. فناوری بدون علوم پایه قوی محکوم به مهندسی معکوس ابدی است، یعنی همیشه ساخته دیگران را باز میکنیم و کپی میکنیم، اما به مرز دانش نمیرسیم، و در شرایط تحریم که انتقال فناوری مرزی ممکن نیست این وابستگی کشنده است؛ اینجا همان آسیبپذیری نخست، یعنی وابستگی فناورانه، خودش را نشان میدهد. درباره
علوم انسانی نیز، کار اصلی این علوم در پساجنگ مدیریت حافظه جمعی است، چون تجربه جنگ یا به سرمایهای برای همبستگی بدل میشود یا به سوخت یک دوقطبی دائمی، و درست همینجا به آسیبپذیری سوم، یعنی اعتماد و انسجام، گره میخورد. یک نکته کلیدی هم دارم؛ هدف آموزش پساجنگ نباید فقط تربیت نیروی بازسازی باشد، بلکه باید پرورش ذهن صلحگرا را در کانون بگذارد. اگر دانشگاه به ضمیمهای از دستگاه دفاعی فروکاسته شود و هر رشته امنیتی شود، نسلی بار میآید که جهان را تنها از دریچه تهدید میبیند، حال آنکه بازسازی پایدار به ذهنهایی نیاز دارد که گفتوگو، مدارا و حل مسالمتآمیز تعارض را آموخته باشند.
به فرسایش سرمایه انسانی اشاره کردید. نقش خود استادان در این گذار چیست؟
استاد محور این گذار است و باید خود الگوی تابآوری و تحول باشد، اما برای همین باید صورتمسئله را درست ببینیم؛ اگر فرسایش سرمایه انسانی را فقط به معیشت تقلیل دهیم، آن را کوچک کردهایم. معیشت شرط لازم است نه کافی؛ استادی که زیر فشار تورم و ناامنی شغلی و دغدغه مسکن و درمان است نه توان نوآوری دارد و نه انگیزه ماندن، اما تجربه نشان داده حتی با ترمیم حقوق هم اگر سه چیز دیگر نباشد، نخبه میرود.
نخست، آزادی و امنیت علمی، یعنی اطمینان از اینکه میتوان آزادانه پژوهید و گفت و نقد کرد. دوم، منزلت و عاملیت، یعنی اینکه استاد شریک تصمیمسازی باشد نه صرفاً مجری بخشنامه، و جایگاه اجتماعیاش به رسمیت شناخته شود. سوم، یک اکوسیستم علمی زنده، یعنی همکار همتراز و آزمایشگاه و بودجه پژوهش و پیوند با جامعه علمی جهانی؛ و یک نکته مهمتر اینکه فرسایش سرمایه انسانی فقط آنهایی نیستند که میروند. خطرناکتر از مهاجرت فیزیکی، یک مهاجرت درونی است؛ استادان و پژوهشگرانی که میمانند، اما دلزده، فرسوده و بیانگیزهاند و دیگر در متن کار نیستند. این فرار مغزِ خاموش در آمار دیده نمیشود ولی کیفیت آموزش و پژوهش را از درون تهی میکند. به این باید فروپاشی زنجیره بیننسلی را افزود، چون وقتی استاد باتجربه میرود، تربیت نسل بعد هم مختل میشود و آسیب چندبرابر میگردد.
ضمناً سرمایه انسانی فقط هیئت علمی نیست؛ دانشجوی تحصیلات تکمیلی، پژوهشگران، کادر فنی و آزمایشگاهی و یاوران علمی هم بخشی از آناند و اتفاقاً متحرکترند. در شرایط پساجنگ این زخم عمیقتر هم هست، چون وقتی دانشمند و استاد مستقیماً هدف قرار میگیرند، علاوه بر فقدان، ترس و ناامنی هم به جامعه علمی تزریق میشود. پس ترمیم سرمایه انسانی یک بسته چندلایه است؛ معیشت و منزلت در کنار آزادی علمی، امنیت شغلی، اکوسیستم پژوهشی و از همه مهمتر بازگرداندن امید و افق. اینها پیش از آنکه شعار فرهنگی باشند، تصمیمهای بودجهای، حقوقی و مدیریتیاند.
برویم سراغ آثار انسانی جنگ، آینده پژوهی آموزش عالی ما چقدر زخم روانی این تجربه را دیده است؟
آیندهپژوهی ما کمتر به این موضوع پرداخته است. من پیشنهاد میکنم از واژه پرتکرار استرس پس از سانحه فراتر برویم، چون این تجربه زخمهای متفاوتی ساخته است. نخست ترومای حاد که تعریف روشنی دارد. دوم آسیب اخلاقی، یعنی زخمی که نه از ترس، بلکه از مواجهه با بیعدالتی، احساس ناتوانی در عمل درست، یا فرو ریختن باورهای بنیادین فرد درباره انسانیت و عدالت پدید میآید؛ و سوم سوگ مبهم، یعنی فقدان همکاران و همکلاسیهایی که مهاجرت کردهاند که نه آنقدر غایبند که سوگشان بگیریم و نه آتقدر حاضر که دلخوش باشیم. مدل رایج مرکز مشاوره تقریباً برای آن دو زخم آخر ابزاری ندارد.
ولی بالاخره ما مرکز مشاوره دانشجویی داریم. کافی نیست؟
مسئله اینجاست که اگر تنها پاسخ ما به رنج دانشجویان ارجاع آنان به مرکز مشاوره باشد، ممکن است یک تجربه جمعی و ساختاری را به مسئلهای صرفاً فردی و حتی بیمارگونه تقلیل دهیم. وقتی ریشه رنج در اوضاع کلان کشور است، فرستادن تکتک افراد به اتاق درمان نهتنها میتواند به فردیسازی مسئله بینجامد، بلکه نشانی نادرستی از منشأ واقعی آن ارائه دهد. به همین دلیل، در کنار خدمات مشاورهای، ضروریتر است؛ نخست حمایت همتامحور که در آن خود دانشجویان و استادان به هم تکیه میکنند، دوم آموزشِ تروما آگاه که در آن کل سیستم از استاد تا آییننامه ارزشیابی میآموزد با انسان آسیبدیده با انعطاف رفتار کند بیآنکه استاندارد علمی فدا شود، و سوم، پرداختن به ریشههای مسئله بهجای تمرکز صرف بر نشانهها؛ یعنی ایجاد شرایطی که امید به آینده را نه در سطح شعار، بلکه از طریق اقدامات ملموس و قابل مشاهده در زندگی استادان و دانشجویان بازسازی کند.
یکی از نگرانیها شکاف میان کسانی است که جنگ را از نزدیک دیدند و کسانی که ندیدند. این فاصله را چطور مدیریت کنیم؟
اجازه بدهید صورتمسئله را کمی جابهجا کنم. شکاف جنگدیده و جنگندیده واقعی است، اما به نظر من شکاف جدیتر جای دیگری است؛ شکاف میان روایتهای متفاوت از خود جنگ. کلاس درس میتواند ناخواسته به میدان منازعه حافظه بدل شود. کلید مدیریت این فاصله نخست، شفافیت کامل در معیارهای هر حمایت جبرانی است تا کسی احساس تبعیض نکند، تبدیل تفاوت تجربهها به سرمایه یادگیری از راه روایتگری و پروژههای مشترک، و پرهیز جدی از سیاسیکردن این تجربه. اگر این فاصله خوب مدیریت نشود، مستقیم به همان دوقطبیسازی بزرگتر جامعه وصل میشود.
دانشگاه؛ یگانه فضای بیطرف برای بازسازی اعتماد اجتماعی
همینجا بپرسم؛ دانشگاه در کاهش دوقطبیسازی جامعه و ترمیم شکاف میان دولت-ملت چه نقشی میتواند داشته باشد؟
این همان آسیبپذیری سوم است که از ابتدا گفتم. دانشگاه یکی از معدود فضاهای نسبتاً بیطرفی است که برای گفتوگو باقی مانده، و اگر یک روایت واحد بر آن تحمیل شود همین فضای امن هم از دست میرود و شکاف عمیقتر میشود. به باور من نقش تاریخی دانشگاه در این مقطع، بازسازی اعتماد است؛ اعتمادی که هم میان گروههای مختلف جامعه و هم میان مردم و نهادهای حاکمیتی فرسوده شده است. اما اینجا یک نکته مهم هست که نباید بد فهمیده شود؛ در این ترمیم اعتماد، بار اصلی هماهنگشدن بر دوش حاکمیت است نه جامعه. واقعیت این است که جامعه ایران، بهویژه نسل جوان و دانشگاهی، در بسیاری زمینهها از حاکمیت جلوتر حرکت کرده، و این حاکمیت است که باید خود را با جامعه و تحولات آن هماهنگ کند، نه آنکه از جامعه انتظار رود خود را با ساختارهای کهنه تطبیق دهد. دانشگاه میتواند آینه صادق این تحولات باشد و به سیاستگذار کمک کند این فاصله را ببیند و جبرانش کند. کاهش دوقطبیسازی باید یکی از کارکردهای آشکار آموزش عالی باشد، و باید توجه داشت که هر سیاستی که این شکاف را نادیده بگیرد و عمیقترش کند، در عمل موج تازهای از خسارت را رقم میزند.
بخش بعدی به فناوری برمیگردد. هوش مصنوعی و آموزش مجازی واقعاً میتوانند کمبودهایی مانند کمبود استاد را جبران کنند؟
میتواند کمک کند، اما خطای رایج این است که فناوری را معجزهای فرض کنیم که خودبهخود خلأ استاد و زیرساخت را پر میکند. پرسش اصلی به نظر من توانایی فنی نیست، بلکه این است که کنترلِ این فناوری دست کیست. یک تفکیک لازم است؛ فناوری دسترسی مانند سامانه مدیریت یادگیری و ویدئوکنفرانس نسبتاً کمدردسر است، اما فناوری شناختی مانند دستیارهای هوشمند تدریس که واقعاً میتواند جای بخشی از استاد را بگیرد، همانجایی است که بیشترین وابستگی را میسازد. تناقض تلخ هم این است که کارآمدترین ابزارهای هوش مصنوعی امروز، به سبب تحریم برای ما یا مسدودند یا بیثبات. اینجاست که بحث بومیسازی پیش میآید، ولی من خودم نخستین کسی هستم که میگویم این واژه را نباید شعاری فهمید.
فرض کنیم بخشی از این فناوری را هم بومی کنیم. اما زیرساخت پایه، یعنی خود اینترنت، در ایران محل بحث است. آموزش مجازی در کشوری که اینترنتش در بحران قطع یا کند میشود چه معنایی دارد؟
این به نظر من جدیترین نقطه ضعف ماست. کل ایده آموزش مجازی روی یک پیشفرض بنا شده که در ایران سست است، یعنی دسترسی پایدار و باز. تجربه همین دو جنگ اخیر نشان داد که در بحران، پهنای باند بینالمللی بهشدت افت میکند و گاه ارتباط قطع میشود؛ یعنی درست همان لحظهای که بیشترین نیاز را به آموزش از راه دور داریم، ابزارش از کار میافتد. این یک پارادوکس بنیادی است؛ نمیتوان آموزش مجازی را سپر بحران نامید و همزمان زیرساختش در بحران نخستین چیزی باشد که خاموش میشود.
دو لایه دیگر هم هست. اول شکاف دیجیتال، چون کیفیت و هزینه دسترسی در شهر و روستا و میان خانوارها یکسان نیست و آموزش صرفاً برخط، این نابرابری را به دل نظام آموزشی تزریق میکند. دوم محدودیت و فیلترینگ، چون بخش بزرگی از منابع علمی، سکوهای همکاری و ابزارهای پژوهشی جهانی یا مسدودند یا با کندی و واسطه در دسترساند، و این مستقیم کیفیت آموزش و پژوهش را پایین میآورد و خودش یکی از دلایل دلزدگی و مهاجرت پژوهشگر است. درباره شبکه ملی اطلاعات هم باید صادق بود؛ این شبکه میتواند بخشی از تابآوری و میزبانی داخلی محتوای آموزشی را فراهم کند، اما اگر به ابزاری برای انزوا و قطع دسترسی به دانش جهانی بدل شود، به آموزش و پژوهش آسیب میزند. علم با انزوا رشد نمیکند.
با این حساب، تجربه کرونا که نشان داد میتوانیم سریع به آموزش مجازی کوچ کنیم، چه میشود؟ یعنی آمادهایم؟
به نظرم از کرونا یک درس غلط گرفتهایم، چون آنجا بقا پیدا کردیم نه موفقیت، و این دو یکی نیستند. آن کوچ اجباری در بحران بود؛ ناهمگون، بیزیرساخت پایدار و همراه با شکاف دیجیتالی که خودش به نابرابری تازه دامن زد. آنچه لازم داریم یک پروتکل آموزش در بحران است که از پیش روشن کند اگر بار دیگر جنگ یا بلای طبیعی یا همهگیری رخ داد، نظام آموزشی ظرف چند روز و با کدام ابزار بومی به وضعیت اضطراری سوئیچ میکند. آمادگی پیشینی همان تفاوت میان تداوم و فروپاشی است و معنای واقعی تابآوری هم همین است.
در پایان اگر بخواهید همه اینها را در یک پیام به سیاستگذار خلاصه کنید، چه میگویید؟
همان سه آسیبپذیری که در آغاز گفتم، نقشه راه ما هم هست. جنگ نشان داد که شکنندگی واقعی ما فقط ساختمانها نبود، بلکه وابستگی فناورانه، فرسایش سرمایه انسانی، و خوردگی اعتماد و انسجام بود. بازسازی واقعی یعنی ترمیم همزمان این سه؛ در حوزه فناوری نه خیال خودکفایی مطلق، بلکه مدیریت هوشمندانه وابستگی و تضمین دسترسی پایدار به دانش و اینترنت، در حوزه انسانی نه فقط ترمیم معیشت، بلکه بازگرداندن منزلت و عاملیت، تضمین آزادی و امنیت علمی، احیای اکوسیستم پژوهشی و از همه مهمتر بازگرداندن امید و افق به استاد و دانشجو، و در حوزه اجتماعی ساختن ذهنی صلحگرا و گفتوگومحور که جامعه را از دوقطبیسازی و شکاف میان دولت-ملت دور کند.
اگر فقط بتن بریزیم و انسان و اعتماد را رها کنیم، گرانترین و شکنندهترین نوع بازسازی را انجام دادهایم که در ضربه بعدی دوباره فرو میریزد. به همین دلیل میگویم انسان، یعنی دانشجو و استاد، باید در مرکز هر تصمیم باشد، و بازسازی نباید فرصت بازگشت به نقطه قبل تلقی شود، بلکه فرصت رسیدن به جایی بالاتر، تابآورتر و صلحجوتر است.